” تنرانی و دل مانی من”
آن هنگام که شاخِ گل رعنای صبح هَشتَنبَر (۱) شد وُ اِژدهای فلک، خال هندوی شب را ربود وَ صحرا را از سیاهی سایهها زدود؛ آن فراشِ زرنگار، تمام دشت و دمن را نورْفرش کرد. اوان دهه هشتاد خورشیدی، سوار رخش دلم با عزمی برای تغییر و به امید آرزوهای زیبا و آینده رؤیایی، در سکوتِ باغِ بزرگِ دیاری که انبار درختانش از قبیل بلوط ( بلیط)،بادام ( بام)،گلابی ( هِرمُو )، زالزالک ( سیسه)، بنه (بَن)،و… که بخشی از هویت ما بوده و از مجموع انسان و جانور فزونی داشت اما در کرختی تباه کننده و زبانه بی عملی و بی تصمیمی عملگرا، حال درحالِ نابودی و فروپاشی تدریجیست و فهم فراگیر فنون فاجعه برای نابودنش بر آن سایه گسترده؛ پا در رکاب غربت فشردم. سر بر بالین سراب نهادم. در پایتختی که انسانیتش رنگ باخته و بیمهریش پایدار و گسترده، سر فرو آوردم؛ جایی که درختانش از جنس آهن و سیمان سر بر آسمان کرده و آسمانش رنگ باخته، بی تفاوتیهایش در سرمای اجتماعی سردرگریبان است؛ عصاره جان باختم و به ریشههای پوسیده تکیهزدم. دوری جسمانی از دوستان و دوستداران را آغاز نمودم . دنیای عطش زده محبت دیار، به جای کاسهای آبِ زلال، که چند برگ گل آفتاب در آن باشد، دانهی گلها و سبزینههای فراوان از جنس زرینه در دامنِ چیندارِ زمین پشتِ سرِ من افشاند تا جانم به طاقت نیاید و فصلهای دل من دچار دلتنگی نشود که دلِ تنگ جای خوبی نیست؛ اما من با افروختن چراغی در دل مانند قطره از ابری جدا شدم، تنهای تنها در جویباری رفتم به امید رسیدن به دریای صداقتِ بیمنت، درک بیقضاوت، نگاهی که امنیت ببخشد، لبخندی که از درد عبور کند و مهربانی که بی دلیل باشد ولی هرچه بیشتر گشتم در این دنیای نامبارک، کمتر یافتم. با چمدانی کرانهناپیدا پر از خاطراتِ ولایت، تنْراند کردم ولی دلِ زنجیری ساز خود نواخت و مثل فرتوتِ فروهشتهای که پای حرکتش نباشد، در ” وارگِه “(۲) هِشتم. بار و بنهی خاطرات آنقدر سنگین بود که هیچ جنبندهای توان حمل آن را نداشت الا دلِ من که سرِ ناسازگاری گذاشت و با هر بهانهای مانند بچه لجبازی به مناطقی که دل میکشید، پا گذاشت. از آن زمان تا حال، این دلم، همچون غنچهای در لای کتاب روزگار زرد شد و پلاسید به نوعی که وصف درنیامدنیِ کتاب حسرتم را برگبرگ ورق بزنم انگار درد جهانسوزی در دلم جا گرفته که تنشناسان و دربانان دردها، هرچه ظرف دقت خود را کوک کردند، در شناسایی آن درماندند و از درمان آن عاجزند.
#خُرم سعیدی پاییز ( ۲۴ مهر ) ۱۴۰۴، شهریار
۱- هَشتَنبر یا هشتمبر؛ سپیدی خفی باشد در آسمان ( از یادداشتهای علامه دهخدا )
۲_ وارگِه ؛ بارگاه، جایگاهی مشخص با شرایط خاص جهت اقامت موقت هنگام کوچ




